بزرگترين دست

دختري با پدرش ميخواستند از يک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميکند؟ مهم اين است که دستم را بگيري و با هم رد شويم.
دخترک گفت: فرقش اين است که اگر من دست تو را بگيرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي کرد!!

اين دقيقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيريم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنيم،
اما اگر از او بخواهيم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!!!
و اين يعني عشق...




برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید

نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: